تبليغاتX
زمزمه های فیروزه ای

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود..

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:48 توسط هانیا کیوان |


همه چیز بارها تمام شد

و باز آغاز شد !

اما این بار غروب مرا هیچ نفهمید

تنها بر من تاخت!

................................................................

 

زنبق خاطراتم  

از پیچک ذهنم بالا می رود

دهان تو را می شنوم

تا نامم مرور شود در هجای

لحظه های سنگین سکوتی که یعنی

دوستت دارم  را زمزمه کنی

در تلنگر دلهره های هر روز – هرروز...

و یادم نمی آید که بی نام تو آغاز شده باشم

این ابتدای داستان از زبانم موج می گیرد

و پیشانی لحظه ها را چروک می دهد

که سکوت را در حوصله

امروز شاید شروع شود

این یکشنبه های فراموشی

پر از سمفونی های

نیامدنهای توست که خسته ام می کند

امروز چه روزیست که نیستی؟...

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:8 توسط هانیا کیوان |


سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد
به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه‌سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:14 توسط هانیا کیوان |


 

گاهی که ماه پیاده می رود

 آسمان بلند بلند هق هق می کند

وستاره به شاخه درخت گیر می کند

آن وقت است که مطمئن می شوم همه چیز تمام شده است

تمام شد

می بینی؟!

می بینی

نیمکت قدیمی را

که جای ماه بود

چه خالیست!

تکه های خرد شده اش را

اشکهای ریخته شده بر زمین را می بینی؟!

دوباره گم شدم

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:1 توسط هانیا کیوان |


اگر مرا تو نخواهي دلم تو را نگذارد
تو هم به صلح گرايي اگر خدا بگمارد

(ديوان شمس)

نوشتن و سخن گفتن از يك شخصيتي كه پيرامون وي، آراي ضدّ و نقيضي درانداخته مي‌شود و مخالفان و موافقاني به صف مي‌ايستند و صف‌ها مي‌شكنند، به گونه‌اي كه هواخواهان سينه چاك مي‌كنند و بدخواهان مي‌شكافندش، بسي دشوار است. همين سخنان ضد و نقيض پيرامون يك شخصيت، اگر از هيچ نكته‌اي حكايت نكند در عالم ‌انديشه، از تو در تويي و لايه لايه بودن و در يك كلام از بزرگي يك شخصيت حكايت دارد؛ ‌انديشمندي كه درونش، شعله ور، برونش برافروخته بود. هم دل‌هاي غمزده اي را سوخته بود، هم دل دردمند خويش را. لذت جان را در خراب‌آباد ‌انديشه‌هاي دنياي مدرنيته و ورود جامعه‌شناسي به يكي از لطيفترين حوزه‌هاي اعطايي آسمانيان به زمينيان ـ دين ـ مي‌ديد و بي‌صحبت جانانه، هيچ خوشي را تذوق نمي‌كرد. وقتي راه‌‌ها، بسته بود و طمع‌ها گسسته، او آمد و از آسمان‌ها، راه‌‌ها را برگشود. وقتي نفير سوسياليستي ابوذر و نفرت او را از انباشت سرمايه و اختلاف طبقاتي برشنيد به قلب و سر، دلبرده او شد و در مدح و ثنايش داد سخن در داد:
گر نبودي خلق محجوب و كثيف    ور نبودي حلق‌ها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معنا دادمي         غير اين منطق لبي بگشادمي

و شروع به تراويدن و جوشيدن و غريدن كرد. او از غناي خالق و نياز خويش برست و به راز و ناز خلق پرداخت. دست به شوري شگفت و شعوري شگرف زد. چون جان ‌آفتاب، آب دين را از گلِ مثلثي شومِ زر و زور و تزوير كه همه عدالتخواهان در آن مدفون شده بودند، بيرون كشيد و از مثلث فكري ابوذر (جامعه اجتماعي)، ابن سينا (جامعه فلسفي) و حلاج (جامعه عرفاني) ابوذر را براي جامعه فرو خسبيده آن دوران، ابن سينا را براي پسر خويش، دكتر«احسان» و آينده ايران و حلاج را براي خويشتن خويش برگزيد. او حلاج و «انا‌الحق» گفتنش را براي جامعه مضر و براي خويشتن خويش مفيد مي‌ديد. سه نقطه و حفره از ديدگاه وي حاجت به درمان داشت: 1 ـ جامعه؛ كه با ابوذر و علي و زينب و حسين مداوا مي‌شد و فيلسوفان هيچ كاركردي و نقشي در مدارا و مديريت جامعه نداشتند و نمي بايد مي‌داشتند.

2ـ آينده: با فلسفه و عقلانيت و خردورزي؛ يعني ابن سيناوار درمان مي‌شد آن درندگي و پارگي برآمده از چاقوي جامعه شناسي و آموزه‌هاي دانشگاه سوربن بايد با سوزن فلسفه جديد (تحليلي، زبان ...) رفو مي‌شد و جامه دوزندگي به تن مي‌كرد. همان گونه كه به فرزند خويش احسان توصيه كرد كه فلسفه بخواند و او هم سفارش پدر را پذيرفت و خواند.

3ـ خودش: درمان خودش عرفان بود. او ضد عرفان نبود، بلكه عرفان را در ساحت خصوصي و ساختار شخصي آن مي‌خواست، كيميايي بود كه هر جان خسته و زخمي را تك به تك، منحصرا با تجربه‌اي جداگانه و گونه‌گون درمان مي‌كرد و با شريعتي نيز چنين كرد.

او داوود وار، آهن تحجر را موم كرد. عيسي وار در دل جواناني كه ماركسيست‌ها روز به روز الحادي و مادي‌اش مي‌كردند، ديانت و معنويت و منزلت بردميد. موسي وار جوانان دلسرد و دلمرده را طور سينايي نشانشان داد و زانوان آنان را در برابر محبوب و معبودشان براي نماز و نيايش در دانشگاه تهران در برابر توده‌اي‌ها و چپي‌ها بر زمين زد. چون كيسه بوكسي شد كه شاگردانش با مشت زدن به وي ورزيده و توانگر و نيرومند شدند. او راهي عاشقانه برگزيد به تعبير مولانا:
راه عشق است اين ره حمام نيست      غير ناكامي در اين ره كام نيست
شد چنين شيخي گداي كو به كو          عشق آمد لاابالي اتقوا

آنگاه كه متفكران سكولار و مبارزي چون «آناتول فرانس» براي وي نامه مي‌نوشتند كه ما تازه به نتيجه رسيده‌ايم كه دين را به حوزه‌هاي فردي ببريم و از نهادسازي آن خودداري كنيم و از تاريخ تلخ آن عبرت‌ها گيريم، پاسخ مي‌داد كه من در دين چيزها مي‌بينم كه شماها نمي بينيد؛ شماها ابوذر و امام حسين و زينب و ... را نداريد و ندانيد. ديني كه در حفره‌ها مدفون و در حجره‌ها مستور بود، دكتر شريعتي عاشقانه عتابش را از سوي سكولارها و خشك مذهب‌ها به جان خريد و حجابش را بردريد و روحي در آن بردميد، زيرا به تعبير حافظ:
عتاب يار پري چهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند

او يك كرشمه از اهل بيت را به صد جفاي ناپرهيزگاران ترجيح داد و با تلخكامي و خونخوري پذيرفت كه در ايران آن دوران، متهم به بهايي و وهابي و سني افراطي شود و در عربستان آن دوران، اتهام شيعه افراطي و شيفته پر احساس و بي منطق اهل بيت را به جان خرد. از سه «ت»؛ «تقي زاده» و «تاريخ» و «تقيه» مي‌ناليد، هر چند كه شريعتي، «تقي زاده» را مصداق روشنفكر خودباخته مي‌ديد كه به نظر بنده، دكتر او را با ميرزا ملكم خان اشتباه مي‌گرفت. او خود حكايت از غصه وصف‌ناپذير وي از قرادادهاي ننگيني داشت كه امضاي هيچ مجتهدي پاي آن نبود، اما رد پا و سرانگشت روشنفكران آشكارا ديده مي‌شد و از الينه شدن روشنفكران مي‌ناليد. و از تاريخ، حوادثي كه نبايد مي‌افتاد، ولي افتاده بود و از تقيه، چيزهايي كه نبايد پنهان مي‌شد، ولي شده بود.

ستيز فكري چندجانبه با ماركسيست‌هاي ستبر كه روح را منكر بودند و اگزيستانسياليست‌هاي سترگ كه روح را تنها و رها شده و بريده از نيستان وجود و گمگشته در عالم هستي مي‌پنداشتند، از بيرون و تنگ نظري‌هاي استخوان سوز و خشك‌بيني‌هاي نفسگير در درون، سينه سيمين شرحه شرحه او را مالامال درد كرده بود و شرح درد خويش را مشتاقي جز «گفت‌وگوهاي تنهايي» نمي‌يافت:
گر نكني موافقت درد دلي بگيردت
همنفسي خوش است خوش هين مگريز يك نفس
(ديوان شمس)

او هم‌نفسي نداشت، اما ذوق او گرفت و ذايقه‌هايي را تلخ و شيرين كرد. سخن درباره شهادت و حسين ميراث آدم ـ اگر مي‌تواني بميران اگر نمي‌تواني بمير؛ آدميان يا حسيني‌اند يا يزيدي ـ او را به خانواده انقلاب كه در رأس و صدر آن حضرت امام امت قرار داشت، وارد نمود. او پاره‌اي جملات را ابوذروار براي انقلابگران آموخت و آنها هم بي مزد و منت آن جملات را خرج آتشدان انقلاب مي‌كردند. «چه گوارا» هميشه برايش گوارا بود. حركت نهضت‌هاي مسلمان در شمال آفريقا و سراسر جهان از تيررس وي بيرون نبود.
آنگاه كه از تناقض‌هاي اسلاميات و اجتماعياتش دلش مي‌شكست، ترميمش را به كويريات مي‌سپرد و شروع به سخن گفتن با معبود‌هاي خويش چون «پروفسور گورويچ» و «پروفسور ماسينيون» و ... مي‌كرد: به تعبير مولانا در ديوان شمس و خطاب به شمس:
از تناقض‌هاي دل پشتم شكست
بر سرم جانا بيا مي‌مال دست

ماسينيون، مولاناي او بود، اما خود به فراست و ظرافت مي‌دانست كه او هرگز به پاي مولانا نرسد. در دانشگاه سوربون در برابر همه دين‌گريزان و دين ستيزان از اسلام دفاع مي‌كرد. وقتي كه زخم دلش، سختكاري و خونريز مي‌شد، به دامان بي‌دام خودكشي پناه مي‌آورد كه شايد آب لطفي بر آن شعله زند. همان دم بود كه «مثنوي مولانا» منجي و نجات بخش او مي‌شد، زيرا با خود مولانا هم عنان و هم كلام بود كه مثنوي، صيقل ارواح است و روح‌هايي كه زنگ مي‌زند و كهنه مي‌شود با مثنوي زنگارش زدوده و براق و شفاف مي‌شود:
مثنوي كه صيقل ارواح بود
بازگشتش روز استفتاح بود

مولانا ستون فقرات عرفان ماست و ستون فقرات عرفان مولانا را «عشق» مي‌سازد. اگر مولانا شريعتي را از تناقض‌ها و تحمل‌ها و هجوم ‌انديشه‌ها و انگيزه‌ها و انگيخته‌ها مي‌رهاند، اين مولانا نيست كه چنين مي‌كند؛ اين همان عشقي است كه مولانا مبلغ و مروج آن بود و مولاناي مرده را زنده كرده بود؛ عشقي كه به آدمي شتاب مي‌بخشيد و او را گستاختر مي‌كرد و آماده باختن همه چيز:
زاهد با ترس مي‌تازد به پا
عاشقان پرانتر از برق و هوا

لاابالي بود؛ يعني به گل پارگي گل پارگان و سركگي سركه فروشان توجهي نمي‌كرد:
لاابالي عشق باشد ني خرد
عقل آن جويد كزان سودي برد

در پرتو اين عشق پرتو افكني مي‌كرد و از سايه ‌انداختن ابرصفتان‌، اندك واهمه‌اي در دل نداشت:
هين تو كار خويش كن اي ارجمند
زود كايشان ريش خود بر مي‌كنند
او به خانواده اي كه از آن برخاسته بود و هم سفره با انبيا و اوليا بود، سخت وفادارماند و تعمدا و عامدا و قاصدا با نمايانندگان و مفسران رسمي دين ـ طبقه روحانيت ـ كه جزو لاينفك اسلام بوده و هستند و خواهند بود، از در چالش و ستيز و عناد درنيامد.

شايد نمونه بارز آن را در سلوك و برخورد و پيروي ايشان از حضرت امام كه براي او آقاي خميني بود، مي‌توان دريافت. او «امت و امامت» را تئوريزه كرد و از «دمكراسي هدايت شده» سخن به ميان آورد كه شرح و بسط آن را بايد به نوبتي ديگر واگذاشت.
شرح اين هجران و اين خون جگر
يك زمان بگذار تا وقت دگر

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 17:22 توسط هانیا کیوان |


 

مثال تور ماهیا،تور دلم از هم گسست...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:14 توسط هانیا کیوان |


تنهایی ام را به جشن می نشینم

 

بغض زمینی ام می شکند

 

برای تمام دقیقه های غریب

 

 ساعت های مات

 

وسال های بیهوده.

 

امروز مانند هر روز دیگری تو نیستی

 

و من شعرهایم بوی باران می گیرد

 

خوب می دانم که هنوز وقت گریستن نیست...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:1 توسط هانیا کیوان |


روزنامه‌ همبستگي، از روزنامه‌هاي سراسري صبح كشور، از حدود دو هفته پيش، (يعني از شماره‌ 2059) با تغييري در شناسنامه منتشر مي شود؛ به‌جاي عبارت "مدير مسوول: علي صالح‌آبادي" كه چند سالي شاهد آن بوديم، آمده است: "مدير مسوول موقت (سرپرست): محمدرضا راه‌چمني (رييس شوراي عالي حزب)". گويا اين اتفاق در پي ارسال نامه‌اي از سوي راه‌چمني به هيات نظارت بر مطبوعات، مبني بر تقاضاي تغيير مدير مسوول روزنامه و موافقت هيات يادشده با اين تصميم و فرصت سه‌ماهه براي معرفي مديرمسوول جديد روي داده‌ است. روز شنبه نيز اعضاي هيات تحريريه و كاركنان روزنامه‌ي همبستگي، با حضور در محل اين روزنامه، پيگيري حقوق خود و پاسخگويي نسبت به بيكاري‌شان را از زمان وقوع تغييرات، خواستار شدند.

ايسنا در پي‌جويي چند و چون ماجرا مطلع شد، علي‌اصغر احمدي - دبير كل حزب همبستگي ايران اسلامي - در نامه‌اي به مدير مسوول موقت (سرپرست) روزنامه‌ي همبستگي (در تاريخ 13/11/86) كه رونوشتي از آن براي دبير هيات نظارت بر مطبوعات نيز فرستاده‌ شده است، تغيير مدير مسوول و سپردن سرپرستي روزنامه را اقدامي نادرست خوانده و انتشار آن‌را به اين شكل و توسط گروه تحريريه و فني ديگر، غيرقانوني و غيرمرتبط با حزب متبوع خويش دانسته‌ است.

علي صالح‌آبادي هم با اشاره به موضع دبيركل حزب همبستگي و نيز دو نفر از اعضاي سه‌نفره‌ي هيات بازرسي حزب كه مسوول نظارت بر اساسنامه، برگزاري جلسات و چگونگي اجراي مصوبات جلسات حزب هستند و در نامه‌اي خطاب به دبير هيات نظارت بر مطبوعات، مواردي مشابه را مطرح كرده‌اند، به خبرنگار ايسنا اظهار كرد: به‌عنوان كسي كه حدود پنج سال روزنامه‌ي همبستگي را اداره كرده و همچنين به عنوان يكي از اعضاي شوراي مركزي حزب، اين اقدامات را صددرصد با اساسنامه‌ي حزب و ماده‌ي 14 قانون مطبوعات، مبني بر اين كه صاحب امتياز تنها زماني مي‌تواند فرد ديگري را جايگزين مديرمسوول كند كه او فوت يا استعفا كرده ‌باشد، مغاير مي‌دانم.

وي با بيان اين‌كه موضوع را از طريق ديوان عدالت اداري و ساير مراجع قضايي پيگيري مي‌كنيم، يادآوري كرد: در استعفاي مدير مسوول وقت روزنامه‌ي همبستگي در سال 81 نيز دبير كل وقت حزب، سرپرستي روزنامه را به عهده گرفت، اما اين بار برخلاف رويه‌، سرپرستي روزنامه به رييس شوراي عالي حزب سپرده شده كه اين امر نيز مورد اعتراض اعضاي شوراي مركزي حزب است.

او تصريح كرد: ‌در حال حاضر بيش از 40 نفر از تحريريه‌ي روزنامه‌ي همبستگي بيكار شده‌اند و اين روزنامه، اكنون در تحريريه‌هاي دو روزنامه ديگر آماده مي‌شود؛ بنابراين كيفيت و محتواي روزنامه از شماره‌ي 2059 به بعد آن، به تحريريه و بخش فني قبلي هيچ ربطي ندارد. ضمن آن‌كه توزيع روزنامه در تهران نيز محدود شده و در شهرستان‌ها كاملا تعطيل شده است.

اما درحالي‌كه مدير مسوول موقت روزنامه‌ي همبستگي در تماسی نسبت به اظهار نظر درباره‌ي اتفاقات اخير اين روزنامه ابراز بي‌تمايلي كرد، عباس ميرزا ابوطالبي - قائم مقام دبيركل حزب همبستگي - با اشاره به ماده‌ي 14 قانون مطبوعات كه در آن به شرايط لازم براي تغيير مديرمسوول روزنامه‌ها اشاره شده است، در اين‌باره مي‌گويد: ما از هيات نظارت بر مطبوعات و معاون مطبوعاتي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي به‌دليل چنين تصميمي در تغيير مدير مسوول روزنامه، گله‌مند هستيم و اميدواريم براساس قانون با مسائل برخورد شود.

اين در حالي است كه معاون امور مطبوعاتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در تماس  ايسنا، موضوع تغيير مديرمسوول روزنامه يادشده را برمبناي راي هيات نظارت بر مطبوعات، امري طبيعي، مطابق قانون و تمام‌شده توصيف كرد.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:56 توسط هانیا کیوان |


 
كاش  همين جا بودي

همين نزديكي‌ها

جايي كه وقتي دستم را دراز مي‌كردم

دستهايت را

به آرامي

    مي‌گرفتم

جايي كه به راحتي مي‌شنيدي

تا آنقدر حرف بزنم

كه ديگر حرفي براي گفتن نماند

نه‌...‌‌ هميشه حرفي براي گفتن هست

جايي كه من روبرويت بنشينم

و هاي هاي گريه كنم

جايي كه در هاله‌اي از دود سيگار

باز هم نگاه روشنت را ببينم

و پس از گريه‌هاي بي‌امان

با كلامي كه ديگر بغض‌آلود نيست

بگويم راستي مسخره است

آدم دلش از چه چيزهايي مي‌گيرد

و تو باز هم آرام نگاهم كني....خيلي آرام

و وقتي فنجان قهوه‌ام را بالا مي‌برم

با آرامشي خاص بگويم

راستي حالت خوبه؟

و تو بگويي الان كه مي‌خندي

وقتي مناسب براي پرسش است

و بعد فرياد بزنم

كاش‌...‌تو‌..‌‌.هميشه‌..‌‌. بماني

كاش‌...‌تو‌...‌كاش‌...‌من

كاش اين خيال‌...‌

افسوس‌...‌

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:11 توسط هانیا کیوان |


 

بی تو


نه بوی خاک نجاتم داد


نه شمارش ستاره ها تسکینم


چرا صدایم کردی


چرا ؟


سراسیمه و مشتاق


این همه سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی


نشان به آن نشان


که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت


و عصر


عصر والیوم بود


و فلسفه


و ساندویچ دل وجگر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:20 توسط هانیا کیوان |


 

 

تبعيد گاه من

 

جايی است حوالی

 

گوش واره هاي سر گردان در سکوت و خلوتی گردن

 

جايی نزديک دست های بی بکارت

 

 

فاصله ای نيست

 

تا ترکيدن بغضی

 

که در پيچ و خم های

 

این راه دشوار،آشيانه کرده

 

و اندامت را اینچنین بار دارکرده

 

 

تبعيد گاه من جايی است

 

نزديک آغوش معصومت

 

که بوی عطر مردانه ميدهد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:40 توسط هانیا کیوان |


گذشت

امروز در خاموشی خود فوت می شوم

اشکی از ماه را سر می کشم

و در تابی از خیال

خاطرات راٌهل می دهم

تا آسمان.

اما وقتی آمد پایین

از آن،   فقط

دیسی از آه مانده بود

که آن هم در میان طوفان حسرت نابود شد.

 

امروز تنها تر از همیشه به نیمکتی فکر می کنم

که در آن خنده هایم را جا گذاشته ام.

و دیروز به یاد تو بر آن طرحی بر باد زدم .

بیچاره دل که با همه شور و اشتیاق شکست

 ویرانه ای شد در دام عشق.

 

امروز نگاهت را در خود سقط می کنم

قرص صدایت را با استکانی  از خاطرات

سر می کشم.

به جنون می رسم

و تو را در سایه ای از نیستی صدا می زنم.

امروز نیستی...

من از تصور این همه فاصله

این همه آرزوی محال

روز را با قلبی لرزان خمیازه می کشم.

 

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چون یک پیاله شیر

بر لبان کویری من

که فرسنگها از من دوری.

اکنون تو رفته ای و غروب

خیمه بر سینه ویرانم زده است..

 

نگاه کن!

تمام هستیم خراب می شود

نگاه کن

چگونه با شب سیاه به دام نابودی می روم

لبالب زاغچه عادت می روم

نگاه کن

من

از سیاهۀ غم چگونه به شهر جوشان کورۀ ظهر می رسم

باور کن

در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

هنوز تنم از دستان تو داغ

لبانم از بوسه های تو سیر .

 

بر ما چه گذشت؟

کس چه می داند

من او شدم

او زمزمه فراغ من..

اما گذشت و رفت.

من ماندم و عشق بی زوال او!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ششش

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:0 توسط هانیا کیوان |



 

از سرگذشت پیش آمده

متا سفم

.

.

.

لطفا

قصه را از سطر ها ی " دوستت دارم

دوباره شروع کنید

.

.

.

من

راز چشم ها ی خسته ات را

دوباره

به یا د می آورم

و

تما م جمعــه ها ی پاییزی را

که دلواپس تو بود ه ام

.

.

.

باری

تو اما

بار دیگر

عاشقانه ها ی مرا

چگونه

به یا د می آوری ؟

.. .  

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 20:2 توسط هانیا کیوان |


تکه ای بودم از تاریکی

 

با چراغی خاموش

 

به خیابان آمدم

 

تکه ای از شب را به شب دادم

 

و به جای آن تاریکی را خریدم

 

تکیه دادم به هوا

 

تانیفتم به زمین

 

شب را در میان دستانم به آغوش کشیدم

 

تو را یافتم

 

 که  در مخملین شب روز را  به همبازی گرفته ای

 

ماه ازمن روی بر می گرداند

 

و در زورقی از خیال به خواب می رود

 

و

 

فصلی از سرگردانی شروع می شود ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:25 توسط هانیا کیوان |


 

با خودم حرف می زنم

 

با تکه های خودم حرف می زنم


با تکه تکه های خودم حرف می زنم


رابطه مجهول و


دستم دور بازوی تو حلقه


این رقص اما ، به انتهای خود نمی رسد



من ، کم رنگ


تو ، نامرئی


رابطه مجهول و


نفسهات روی نفسهایم بُر که می خورد


دردی قلقلکم می دهد .

تکه ها را تکرار می کنم


تکه تکه ها را تکرار می کنم


غربت ، نه عطر تند ادویه داشت


نه طعم به هم فشرده خرما ، در بسته های غیر طبیعی


غربت ، فقط مرا به شب


شب ، وارد معرکه رگ می زند


و رد خون


پاک نمی شود از این همه آسمان و تیرگی .


تکه حرف می زنم


تکه تکه حرف می زنم


خوابِ این همه کارتن


گوشه خیابان های سرد تهران ، پاره که شد


ماه افتاد توی دامنم و


آب از سرم گذشت .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:29 توسط هانیا کیوان |


در رویا ،

 

می آیم ، از نگاه تو برگی بر تن می کنم

 

گرمای عشقت را تن پوشی از خاطراتی می کنم

 

که در آن ،صدایت گونه هایم را نوازش می دهد .

 

از ستارگان چشمانت بالا می روم

 

سنجاقکی را می بینم که جدایی را زمزمه می کند ،

 

بر بال شاپرکها می رقصد

 

و

 

سرود با تو بودن را در نبود ت سر می دهد .

 

گذر می کنم بی تو

 

با یادت

 

که زیبا ترین رقص ها را

 

کنار شعله ای در نم نمک باران نشانم دادی .

 

هدیه ای بی سبب از تو